بازخوانش نخستین بیت شاهنامه ی فردوسی
حكيم طوسی، وقتي مي خواهد قريب به شصت هزار دُرّ هنرور خويش را آذين ببندد و شاهنامه ي نامور خويش را آغاز كند ، شاهنامه اي كه « نه نامه اي به شاهان »، كه «نامه اي شاهانه» مي خوانندش(1) ،لابد بيش از بقيه ي اوقات سروده هايش به بيت نخست انديشه مي كند. آفريننده ي هزاران بيت و چيننده ي هزاران قافيه ، اتفاقي و به ذوق شاعرانگي و بنا براستعداد بيت بندی (شاعری)، بيت اول را در تارك نامه ي شکوهمند خويش نمي نشاند:
به نام خداوند جان و خرد كزين برتر انديشه برنگذرد (2)
همه اين بيت را از بَـرهستيم . روان مي خوانيمش ، انگاري يك لطيفه اي بالاتر از بار موسيقيايي يا شكوه حماسه سرايي در ذات واژه هاي اين بيت نهفته است. با كمي مداقه و غور دراين بيت نخست ، به نظر مي آيد ، آن حكيم ايرانی ، با وسواس تمام، اولين بيت را مي بندد. فردوسي مشكل قافيه ندارد ، مشكل بيت ندارد ، مشكل چيدمان و اژه ها را ندارد... حكيم ، اصرار دارد در همين بيت نخست ، دل خدای خویش را به دست آورد ! توجه خالق را عميقن ، به خويش جلب كند.
شايد ساعت ها مي نشيند و انديشه مي كند ،نابغه اي توانا مثل فردوسي ،وقتي به درياي تفكر مي زند ، حتمن از بحر تأمل خويش، جواهری معتبرو بي نظير صيد مي كند. اينك ،فردوسي عزيزمي خواهد در همين بيت آغازین ، به آخر راه برسد و دل محبوب را به چنگ آورد؛ می خواهد سنگ اول را درست بنهد ؛ لابد از خودش پرسيد كه خدا را با كدام صفتش ياد كند ،از پله ي چهل مرتبه ي خلقت ، بالا و پايين مي رود؛ نمي داند دست روي كدام هنر خداوندي بگذارد تا قانعش كند و نيز جواز ورود به بوستان لطفش را بگيرد.ناگهان چشمش به پيچيده ترين ، شگفت ترين ، ظريف ترين و ناب ترين خلقت خداوندي مي افتد: «جان» و «خرد» ، به به ! چه لطيفه اي ، چه خلقتي ، چه كشف فلسفي ومعرفتي و شاعرانه اي ! « به نام خداوند جان و خرد» و ترديدی نيست كه ناگهان ، چون ناتوانان و عاجزان دست بر سر مي زند و مي گويد : خدايا مرا ببخش؛ مي خواستم تو را به بهترين آفريده ات ياد كنم ديدم اين جان و خرد،عجب شگفت و پيچيده اند.مرا ببخش بيش از ديگر عقلم قد نمي دهد:
«كزين برتر انديشه برنگذرد»
سفرفردوسي،باهمين دو بال آغاز مي شود؛ متناقض نمایی از عظمت و عجز !، مصراع نخست ، اوج هنرمندي و شكوه خالق و مصراع دوم ، نهايت تواضع و خاك نهادي مخلوق. تو هم اگر بخواهي فردوسي را با تمام قامتش ببيني ، چاره نداري جز آن كه چشمانت را به همين دو لطيفه عادت دهي ...
وبدين شكل دست مخاطب را مي گيرد وبه اندروني كاخ مجلل وافراشته ي هجاهاي حماسي خويش مي كشاند.كاخ بلند و بي نمونه اي به نام« شاهنامه ي فردوسي ».از تالارهاي «پاك دیني»،«حماسه» ،«تاريخ»، «وطن دوستي» ، «حمكت» ، «داد خواهي» ، «بيداد ستيزي» ،«خرد ورزي» ،«توكل» ، «مناجات» ،«فلسفه» ، «زبان آوري»، «زبان پاسي» ، «نيك سپاسي» و ديگر و ديگرمعانی عبورت مي دهد و مي برد ومي برد تا درآن سوي اين بناي بزرگ، متوجه مي شوي كه آري براستي :
پي افكندم از نظم كاخي بلند كه از باد و باران نيابد گزند(3)
پا نوشت ها:
1- اشاره به سخن مشهورميرجلاالدين كزازي دركتاب «مازهای راز، جستارهایی درشاهنامه» كه گفته اند:«شاهنامه نامه شاهان نیست. شاهنامه تنها كتابی است در پهنه ادب پارسی كه شاهی در آن ارزش شمرده نشده است.»
2- شاهنامه فردوسي ، نشرقطره ، براساس چاپ مسكو ،1374 ، ص اول
3- شاهنامه فردوسي، به تصحيح محمد رمضاني ، نشرمؤسسه خاور،جلد پنجم، ص 183
دو سه روزی از حرف های این بنده در گفتگویی تلفنی با یکی از خبرگزاری های کشور(شبستان) ، در خصوص بی توجهی مترجمین، به شعر اقوام ایرانی نگذشته بود که کتابی ارزشمند با ترجمه ی معادل های بختیاری اش به دستم رسید ...
الهی شکر، بار دیگر در سرزمین اجدادی ما ، خوزستان ، یک نفر «به نام ایل» نوشت ، ازدیارهنرمندان و شاعران و پژوهشگران برجسته و فرهمند ، یک نفر،به اندازه ی همه ی کسانی چون من که برای بختیاری هیچ کار نکرده ایم ، و فقط در فکر آنــیم که نان و نام خویش را به تابه ی سخاوتمند ونجیب ایل مهیا کنیم و دیگرهیچ (!)؛ حرف های تازه زده است ؛ تلاش کرده است ؛ و با سرانگشت ذوق و تحقیق ، غبار از چهره ی پاک و اصیل واژه های لری و بختیاری کنار زده است.
وقتی کتاب «می نویسم اندیکا » به دستم رسید، با شوق فراوان خواندمش ، هم شعر بود و احساس و عاطفه ، هم شعور بود وکنکاش و مداقـّه .البته دراین مجال اندک ، نه قصد هست و نه درتوان بنده که تمام قامت کتاب به نقد کشیده شود ، که خواندن این کتاب تازه چاپ شده و اهمیت کلی آن، به خصوص در خدمتی که به فرهنگ واژگانی لری شده است،بهانه ای شد تا ضمن معرفی آن به دوستان وعلاقه مندان به شعر و ادب و فرهنگ اقوام ایرانی و به طور ویژه فرهنگ وادب بختیاری،به برون متن این مجموعه نگاهی گذرا بیا ندازیم.
«حسین حسن زاده رهدار»، شاعر صمیمی و زبردست ِ تبار ما ، هم دیوان شعری به مخاطبان سپرد و هم فرهنگ نامه ی فشرده ای ازهجاهای دیرین و شیرین بختیاری که درغوغاهای گوناگون عصرما به فراموشی رفته اند را گرد آوری کرده است.
ماه ارديبهشت ،از يادمان شاعران بزرگ فارسي،سرشاراست. به بهشت ارديبهشت كه خيره مي شوي، طنازي و دلربايي ِ فرشته خوها ي شعر فارسي را نظاره مي كني و به پهناي اين آسمان كه زل مي زني، درخشش چندين ستاره ي عالم تاب ، تو را به سمت وسعت خويش مي كشاند و تا كنار حقيقت واصالت بالا مي برد.
چه ستاره ها كه دراين ماه طلوع كردند و چه ستاره ها كه دراين ماه،يادگاري نغمه ي خويش به امانت نهاده اند و خود چشم ازعالم فروبستند.گويي ارديبهشت،ماه ِ شاعران و سخن سنجان ادب فارسي است.ماه فردوسي،ماه سعدي ،ماه خيام ،شيخ بهايي ،سهراب سپهري،ملك الشعراي بهار،اقبال لاهوري و(1)... .
ارديبهشت را بايد بهشت هجاهاي ديرين و شيرين ادب پارسي و آسمان پربركت واژه هاي فارسي بدانيم، آسماني كه قرن هاي پي درپي ، جهانيان را از باران كلام و كلمه ،سيراب مي كند واهل لطف و ملاحت را از خنكاي لطف و ملاحت خويش ، مي آشامد.
و از رهگذرهمين بارش دمادم حكمت ومعنا است كه بزرگي و درخشاني آسمان شعر و ادب فارسي ، زبانزد عالميان شده است. و چه بسيارند كساني كه در زيراين آسمان گوهر افشان ، ايستاده و قد كشيده اند و چه فراوانند كساني كه چشم به اين وسعت پر فروغ،دوخته اند و ازحكمت و اندرز و هنر ومعنا و معنويتش توشه ها اندوخته اند.
اينك ودراين جستار، بحر را،به قدر بضاعت، در كوزه اي بريزيم و از پنجره ي كلمه ها به سه تن از اين ستاره ها نظري بيندازيم و بگذريم:
«فردوسي» و تابناكي حماسه و طربناكي حكمت و« خيام» و عبور از كوچه ي ترديد هاي مقدس و «سعدي» و قلمي پر از باران ...
ادامه و باز درج این مفاله در ( این جا )
شعر و ادب بختیاری را باید از دو منظر دید، یکی آثاری با گویش بختیاری و دیگر گویشورانی با تولیدات ادبی به زبان قومی و ملی که در عرض و طول این منظر باید پژمان بختیاری، داراب افسربختیاری، ملا زلفعلی کرونی و دکتر قیصرامین پور، علی صالحی، و دیگر بزرگان را با هم دید و سنجید. به لحاظ ریخت برون متنی شعر بختیاری باید تا حدود زیادی بین ترانه ها و دیگر اشعار تفاوت قائل شویم ابراز داشت: ترانه های بختیاری چه آن ها که شناسنامه دارند و چه ابیات بی شماری که بی هیچ نشانه ای و نام خالق اثری در بین مردم جاری و پرکاربرد بودند از نظر بار موسیقیایی و نیز کیفیت هجاها گویای قدمت ودیرینگی این شعبه ی ادبی در میان این تبار است.
: اين درختستان قرن هاست که کام ادب دوست بشر را سیراب می کند. ادبیات فارسی جویباری نیست که به اندک آلودگی رنگ عوض کند بلکه دریای خروشان و زاینده ایست که هر اندیشه ای نمی تواند آن را بیالاید یا بد مسیر کند.
// شاهکارهای ادبی فارسی در دو حوزه نظم و نثر آن قدر فاخر و با شکوهند که به آسودگی خدشه دار نمي شود. به عبارت روشن تر ایران زمین کشور شعر و شعور است و در عصرما هم ادیبان و سخن سنجان و شاعران و طنازان بزرگ و بشکوهی در حال درخشیدن در این آسمان سترگ اند.
وي تشريح كرد: با کمک صاحب نظران بايد راه کارهايي را براي ايجاد انسجام در وبلاگ نویسی ادبی پيش بيني كرد. مخصوصا وزارتخانه های آموزش و پرورش، علوم و تحقیقات و فرهنگ و ارشاد اسلامی می بایست در سطح کلان به شناخت و گسترش هدفمند این فرصت بزرگ بپردازند.
//در تشريح بايدها و نبايدهاي اين موضوع گفت: شايسته است صدا و سیما با این گروه از اهالی ادب و هنر ارتباط بیشتر و موثرتری برقرار نماید.وبلاگ نویسان برتر و بهتر معرفی شوند، برنامه های گوناگون درون سازمانی برای شناخت و ساماندهی طرح ریزی گرددوبه منظورشناخت جوانب خرد و کلان موضوع، باید همایشی ملی برگزار گردد.
// وی با بيان اينكه معلمان کشور را باید با این فن آوری آشنا کرد، گفت: پذیرفتنی نیست که در جامعه ما معلمان، اطلاعات مربوط به این فن آوری را از دانش آموزانشان بیاموزند و کلاس بزرگ اما شیشه ای اينترنت از چشم اساتید و معلمان ما دور مانده باشد در حالي كه وبلاگ نویسی در عصر ما به قدرتمند ترین رسانه جمعی تبدیل می شود و انبوهی از مخاطبان به راحتی می توانند از اندیشه انبوه دیگری از اهالی ادب و هنر بهره ببرند و درس ها بیاموزند. خلیلی در پايان گفت: تا مسولان و دست اندر کاران اراده ورود به این عرصه را نیابند هیچ پیشنهادی راه به جایی نمی برد...
ناگفته روشن است که سرعت پوست اندازی درسطوح گوناگون زندگی بشرامروز ، بیشتر از هر زمانی است. نو به نو شدن و دگرگونی های همه جانبه، درتمام جولان گاه ها
ی حیات، چنگ زده است.زبان انگلیسی ، اگر چه در مقایسه با پختگی وبرومندی و دیرپایی زبان فارسی ، زبانی است با تغییرات فراوان در طول تاریخ ،و بنیادی است با امکان دیگرگونگی زیاد، اما به عنوان زبان رایج درفن آوری های جدید و ازآن مهم تر،زبان وخط برترتغییرات رایانه ای( الکترونیکی)،مسوولیت زبان های دیگررا،سخت ترازهمیشه کرده است.وکیست که نخواهد زبان فارسی ،این کهن درخت تازه و با طراوت ویادگار خون دل خوردن قرن های پیاپی ایرانیان اندیشمند و متعهد،پاسبانی نشود؟ وحتی به زبان پر رونق دنیا تبدیل نگردد ؟ برای به دوش کشیدن چنین مسوولیت بزرگی،چاره ای نداریم جزآنکه همراه باشتاب دگرگونی ها ی زمانه،برای نگه داشتِ زبان وادبیات کهن فارسی ، در دو بخش علمی و عملی ،آماده و برنامه مند عمل کنیم.
ادبیات نوشتاری حاکم برجراید ـ به ویژه جراید زیبا چهره و زیاد شماره !ـ ،رسانه ها وخبرگزاری های رسمی کشور،نمونه ی آشکاری ازاین آشفته بازار وضرورت هوشیاری واقدام سریع واساسی همگان درجهت حراست از زبان وادبیات فارسی و توجه بیشتر به شیوه های نو وکاراتر در آموزش آن می باشد.
این درحالی است که درگستره ی مفاهیم ودروس تحت آموزش هردوبخش زبان فارسی و ادبیات فارسی،در آموزش و پرورش و دانشگاه ها ، نشانی از نشانی دادن این دگرگونی ها به دانش آموزان و دانشجویان وچگونگی هماهنگ شدن با این رویکرد پر شتاب وجود ندارد. وپاره ای موارد هم که وجود دارد فقط درکلاس درس به عنوان اسلوب نگارش فارسی رعایت می شوند! پس:
ادامه و باز درج این مطلب ( این جا )
رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد
...و چه وفادارند پارسيان حقيقت پرست ، كه اين دگرگوني پر از رمز و راز را قرنهاست پاس مي دارند. اين آيين ديرپا و چندين هزار ساله ، كه هم مورد تكريم و پاسداشت ايرانيان و هم بسياري از كشورها و ملت ها خصوصا در آسياي ميانه است ، هميشه با طلب بركت و مباركي مردم براي همديگرهمراه است. حتي مردم با شنيدن نام نوروز شادمان مي شوند. و اين نشان از آن دارد كه اين آيين ديرين ،فراتر از حساب و كتاب نجومي و تقويم با سليقه و به گزيني ايرانيان گره خورده است.اين تكرار را از منظر ديگري هم مي توان ديد. و در انديشه ي خانه تكاني اش بود.تكرار نوروز در سفره هاي محرومين.
ديدن يا شنيدن اينكه برخي سفره هاي هفت سين ، دست كم با سيب و سنجد و سبزه تزيين نمي شوند ، سفره هاشان توان هم سفري با هفت سين سنتي را ندارد، نوروز را هم غمگين مي كند. و اين تكرار تلخ و گزنده ايست. وچقدر تلخ بايد باشد براي آناني كه وظيفه شان و هم وعده هاشان رنگين كردن سفره هاي محرومين بوده و هست. از اين تكرار هم بايد خانه تكاني كرد. كه اين غمگنانه ترين آهنگ نوروز است. و چه شادي آور است چيدن سيب و سبزه و سنجد بر سر سفره هاي ساده و رنج ديده ي اقشار محروم جامعه!
وقتی سخن از صورت فرهنگی شهر و دیاری می شود ، مخاطب انتظار دارد که چهره ای ملموس و شفاف از مولفه های گوناگون این مقوله نمایانده شود. فرهنگ ، از جمله شعبه های گوناگون شخصیت اجتماعی و جمعی ملت هاست. هرگاه یک حرکت اصیل فرهنگی از شهری یا ملتی به چشم می خورد و به گوش می رسد شور و شیفتگی در هر انسانی به جنبش می افتد. ذائقه ی ابناء بشر برای دیدن یا شنیدن چنین نمادی ( حرکت اصیل فرهنگی) به طور مساوی تحسین کننده و پذیرنده است.
فرهنگ ملت ما با پشتوانه ی غنی و قوی چندین هزار ساله ، که بزرگان عالم و دانشمندی در شعبه های مختلف علمی ، چون ابن سینا ، مولوی ، خیام ، شیخ رازی، حافظ، سعدی ، سهروردی، بیرونی ملاصدرا و صدها و صدها ستاره درخشان قدیم و معاصر با آبشخوری دینی و آسمانی در دامن آن آرام گرفته اند و آرمیده اند ، و ثمرات رنگارنگی از آن بر جای مانده است ، اینک به دست هم عصران ما بالیده می شود . ملت ایران که میراث دار هزاران سال فرهنگ دوستی بوده و هست می بایست این چراغ پر فروغ را درخشان تر از همیشه به آیندگان بسپارد....
آیینه انتخابات ، بی هیچ ناراستی قامت هر دیار را وا می نماید وبرای آ نکه از پیش، خویش را بشکنیم ! از فرصت هاي پيش رو در جهت ساختن همه جانبه و نهادن رسومي ماندگار و خداپسندانه گام برداريم كه در اين صورت، پيروزي، قطعي است و ثمرات اين پيروزي به عنوان باقيات صا لحات برجاي خواهد ماند. که:
چو تو خود کنی اختر خویش را بد
مدار از فلک چشم ، نیک اختری را !
شهر را به کنجی رانده اند
این آجر های قد کشیده
قفس تیر آهن های فربه
که خورشید را بلعیده اند
ـ یک جا ـ
رمقی در رگ برف و باران نمانده است
زمستان این کوچه ها گرم نیست !
آسمان ،
از بام شهر ما عبور کرد
پر های سفیدش مانده اند
روی سر کوه ها .
هیچ گنجشکی ، اما ،
بر لب حوض این حیاط
میهمان نشده است.
درخت ها دیگر
چشم دیدن تیر آهن های فربه ،
آجر های قد کشیده را ندارند.
قافله بار ائ کنه دلُم وه بارس چي بارئ سر دلم گرت غُوارس
قافله بار ائ کنه ز شا خراسو دلم چي چالِ تشي منده وه جاسو
تش سُئري وه دلم زئدي و رهدي مر ودي بي سي تشئ ويدي و رهدي؟
زه گُتند تا دشت ِاؤ بيد تا عقيلي همه جا سؤز اويده سؤزه قَصيلي
همه جا سؤز اويده غير زه دل مهُ ائ گره نه کي گُشه زه مشکل مه؟
زه گتند زدوم وه در تا شيخ سليمو تا قيامت يادمه او عهد و پيمو
زه گتند زدم وه در تا پل پرزين پره لام گل باوينه پره دلم خين
زه گتند زيدوم وه در دينداته گردم تهُ گل سُر مني مه خار زردم
آسمو اؤرئ گره زه قيل سياتر شؤ و روز تي ره تنم وا ائ تيا تر
بخت تو چي رخت ته سؤزه قصيلي بخت مه چي رخت مه سيا و نيلي
وا کتاوه حافظم گردمه فالئ دشمنت بينا چه فالي و چه حالي !!
باز نویسش این مثنوی به فارسی...
از رينولد نيكلسون، دانشمند، خاورشناس، اديب انگليسي و شارح ابيات مولوي و غواص درياي پرگهر افكار وي، ميپرسند كه به كدام دليل اين همه با مولوي انس گرفتي و اشعارش را بركاوي و ترجمه كردي؟ وي در پاسخ گفت: من حيفم آمد مردم انگلستان (مغرب زمين) از انديشه اين مرد بزرگ محروم باشند!مولوي، متفكر بزرگ ايراني و انديشمند بلندآوازه ای كه شوريدگي را بر تعصب و خشك مغزي شورانده و گهرهاي فراواني را از معرفت و دانش و دانايي در پيمانه داستان و شعر و سخن نغز پيمانده و به فراخور تمناي هر مخاطبي، عشق را پيشكش ميكند، بر بلنداي كلمه ايستاده و عالميان را از بدحال و خوشحال خطاب ميكند و بي آن كه در قيد اين بماند كه چه برداشتي از او ميكنند و هر كسي به چه ظني بر ساحل درياي انديشهاش مينشيند، خود و آبروي خود را (!) بر جانان عرضه ميكند.
هنوز جاي اين پرسش باقي است كه به راستي، مردمان زمانه از سست عنصران دلشان نگرفته است و مولويوار اين نميخواهند؟
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت شير خدا و رستم دستانم آرزوست
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
پرسش مندي ، از جمله ابزار معتبر و موثري است كه راه به پاسخ و يقين مي برد ونهادينه كردن اين رسم نكو ، به معناي دست گيري مخاطبان،براي رسيدن به سرمنزل مقصود در جاده ي تعليم و تربيت است.
هـم سـوال از علـم خيـزد هم جـواب همچو خار و گل كه از خاك است و آب
براستي اگر ما بتوايم فرزندانمان را به خلاقه ي پرسش مندي مجهز كنيم و به آن ها بياموزيم كه طرح پرسش ، كليد دستيابي به پاسخ هاي بزرگ است ،راه پر پيچ و خم آموختن را برايشان هموارتر كرديم . زيرا داشتن پرسش به واقع مجهز كردن ايشان به چراغي است كه مي تواند كوره راه هاي نادانستن را به كمك آن آسوده تر در نوردند.پرسش چراغي در دست است براي عبور از كوچه هاي تاريك ناداني تا رسيدن به صبح روشن دانايي. این اعتبار تا بدانجا رسیده است که منزلت آدمی را به پرسش هایی که در دل و دیده اش موج می زند می دانند ،نه فقط پاسخ هایی که در ذهن دارد! و اینکه که به نظر می آید، آدم پرسشمند قدری فراتر از آدم پاسخمند دارد !...
گوينده ي مقبول در واقع ، يك شنونده ي قابل است. به همين قياس، پرسش گر مقبول يك پاسخ دارنده ي قابل است. 
مولانا در ابياتي اين مقوله را اين گونه وا مي نمايد كه:
كودك اول چون بزايدشيرنوش مدتي خامش بود او جمله گوش
مدتي مي بايدش لب دوختن ازسخن تا او سخن آموختن
ور نباشد گوش وتي تي مي كند خويشتن را گنگ گيتي مي كند
كرِ اصلي كش نبد زآغاز گوش لال باشد كي كند در نطق جوش
زانكه اول سمع بايد نطق را سوي منطق از ره سمع اندر آ(3)
همچنین : بیستم مهر ماه روز بزرگداشت حافظ بر تمام حافظ دوستان خجسته باد
یادداشت : حافظ و عتابش به ریاکاران
گفتگو با نشریه لـور در خصوص ادبیات اقوام و...
ادبیات به طور عام آن باید واگوی دردها و رنجها و شادی ها و شِکوه ها و آرمانهای ملتش باشد چه ادبیات قومی چه ملی و چه جهانی.مگر نه این است که باکالبد شکافی ادبیات ملتهای گذشته به طرز سلوک اجتماعی شان پی می بریم و با زوایای مختلف اندیشه و عمل جوامع گذشته آشنا می شویم. در این راستا شما نمی توانید نمره ای مشخص برای ادبیات هیچ قومی تعیین کنید .کارکرد ادبیات اقوام و ملتها برای انجام چنین مسولیتی مثل نوار قلب در نمایشگر های پزشکی ، فراز وفرود دارد. وطبیعتا نباید انتظار داشت این فراز و فرود به یک خط ممتد بیانجامد. مگر آن که این خط ممتد در اوج باشد که این سخن آرمانی و دور از دستی است. باید که مرکز یا مراکزی باشد که از پژوهش های ادبیات اقوام و نیزادبیات لری به طور مشخص حمایت کند حمایت همه جانبه، تا پژوهندگان و دانشگاهیان ما انگیزه ای برای چنین کارهایی پیدا کنند. اما آنچه اتفاق نیافتاده این است که در حوزه ی ادبیات لری یا بختیاری پژوهش های علمی و پخته ای صورت نگرفته، در دهه های اخیر همراه با تحولی که در حوزه ی بازبینی متون ادبی کهن ،شده پژوهندگان ما سهمی نداشتند. هنوز همایشی به منظور واکاوی ادبیات لری چه شعر چه داستان و غیره برگزار نشده. ما کار انجام نداده ی زیادی داریم و چاره ای نیست جز آنکه با یک نگاه علمی به کالبد شکافی ادب کهن و معاصر اقوام و سپس معرفی آن بپردازیم. ....زیرا تقویت ادبیات قومیت های ایرانی درواقع تقویت ادبیات ملی ماست ....
در پيچ و خم نهادهاي تصميم گير در روند كنكور و شيوه هاي برگزاري آن ،سخن از تغيير روش هاي گذشته و دراندختن طرحي نو است! درصورت تصويب نهايي و اجرايي شدن اين طرح ،معدل تحصيلي وسوابق علمي داوطلب در كارنامه ورود به دانشگاهها و مراكز آموزش عالي وي تأثير خواهدگذارد.
اين اقدام دولت و مجلس، كه ازآن ، به پروسه تغييرشيوه برگزاري كنكور نيز ياد مي شود اگر به تصويب نهايي برسد ....
توقع همه اين است كه رويكرد جديد در ساختار آزمون سراسري كه البته اصل موضوع، بسيار مناسب با نيازهاي آموزشي كشور و متناسب با واقعيت هاي موجود است به گونه اي طراحي شود ودر بستر اجرا قرار گيرد كه در گام نخست ،وضعيت نه چندان مطلوب نظام آموزش متوسطه كه سايه ي سنگين كنكور تمام پيكره ي آنرا فراگرفته و از اين حيث دچار آسيب هاي متفاوت شده را سامان دهد و در مرحله بعد، دوباره ذهنيت آزمايشگاهي بودن طرح درمكرره ي آزمون وخطارا تقويت نكندوبا مطالعه و كارشناسي اجرايي، بنايي متين و در خور شأن جويندگان علم و دانايي در كشور نهاده شود.
زندگي را ، نخ به نخ دود كرده بود خاكستر حادثه هاش برزمين، نان و ربا مي خورد پيرمرد نان و زمين هم گاهي ، انگشتانش را مي ليسيد و مي گفت : الهي شكر! دندان هايش اسكناس را مي جويد سه چهار تا كركس هر روز دور سرش می چرخیدند! آخرين نخ هاي زندگي را دود مي كرد وكركس ها در انتظار آخرين پلك هاي پيرمرد!
دو نگاه به برف استان،«فنی» و «فرهنگی»
.گويي قاليچه اي است كه انواع رنگ ها و درنگ ها درآن گره خورده.تابلوهاي متنوع وطبيعي ، از مناطق خشك و سوزان كويرستان ها گرفته تا جنگل هاي انبوه و سرسبزودرياها و كوهستان و برف و ديگر مظاهر طبيعي ،ايران زمين را كشوري منحصر به فرد كرده است. و از ميان تنوع زيست محيطي كشور و ويژگي هاي مخصوص و طبيعي هر منطقه ، برف و كوه و البته سرما،سهم استان ما شده است . يا شايد بهتر است بگوييم ما سهم برف و سرما شده ايم!
به طور طبيعي هرگاه سخن ازبرف مي شود، همه به ياد تلخي ها و سختي هاي ناشي از برف مي افتند . حق هم دارند . برف تا كنون جز در موضوع اسكي و آدم برفي ساختنش!! هميشه درد سرآور بوده. برف با قطعي برق ، با قطع ارتباط جاده اي، با ريزش كوه ، و غيره همراه بوده . اما آيا نمي شود با اعمال يك مديريت درست و حساب شده تا حد ممكن از تلخي هاي برف بكاهيم.در اين راستا مديريت سنتي برف را بايد كنار گذاشت و باابزار مطالعاتي و اجرايي مدرن وروزمند از اين نعمت سرشار و اثربخش در راستاي منافع استان بهره ببريم.برای انجام چنین امری نخستین پیشنهاد، تشکیل کارگروه برف در استان است.
چكيده اي از « مولوی در آيينه ي زمانه »
...اما مهمترين حادثه اي كه درانقلاب مولوي نقش دارد، طلوع شمس در قونيه است و آتشي كه اين مرد شگفت برجان مولانا برمي افروزد.يا بهتر است گفته شود ، در آتش نهفته در دل دردمند مولانا به دمِ آشنا و غريب خود مي دمد وبه ناگهان آتشفشان خفته در كوچه هاي قونيه شعله مي كشد و يخناي فسرده ي مدرسه وقيل و قالش،ازهم مي گشايد.درست در روزدوشنبه بيست وششم جمادي الثاني سال 642هـ . يك مرد غريبه با اين جهان و مردمان اين جهاني و آگاه ازعلوم شرعي ورياضي وحكمت، كه دنبال «آدمي» مي گشت...
... آري اين خامه ي خميده ، از آن خمنده ي كمان عاشقي به اشاره چيزي مي گويد و قلم بر مي زند اما خود چشم برآوازهاي مولوي شناساني دارد كه بلبلانه اين ترانه هاي روح بخش را تكرارمي كنند. وبسا مي ترسم، صوت نازيباي اين شكسته ناي و خسته ني ،حق مطلب را ادا نكرده و قار قار قلمش شيفتگان آهنگ هاي شيرين را دلزده كند. پس بهتر است جلوتر نرود و تنها به ياد آوري ومعرفي شناسنامه اي گذرا ونيز روزشمار اتفاقات مهم زندگي آن بزرگ اكتفا كند وهمگان را به قدم زدن در كوچه باغهاي دلرباي آن ملاي ملاحت آفرين وسايه هاي فرح بخش باغ مثنوي دعوت كند. ...
همگان را بچشاند ، بچشاند ، بچشاند
هله خاموش که شمس الحق تبریز از این می
به كه ماند؟به كه ماند؟به كه ماند؟به كه ماند؟
دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالی
من اما ماه را فرياد خواهم زد.
شب از نيمه گذشته
صبح نزديك است
سحر،
تا كوچ ، از دشت هجاها
پلك بردارد،
تمام صبح را فرياد خواهم زد.
كنارم دفتري لبريز از بغض ودوبيتي
يكي مي گفت ... با من
چشم واكن،
براي لحظه هاي سرد و خاموش
براي صبح هاي مانده در دشت
براي چشم هاي قرمز گريه
دعا كن.
به سمت تاك هاي روشن باور
من ازبي تابي مهتاب دانستم
كه چشم تاك ها بسته نخواهد ماند.
و از پيشاني سرخ سحر ، ديدم
فهميدم!
درخت رونق ديدار،
دل خسته نخواهد ماند !
زمانه، در تيرگي تكرار ميشد و گرده زمين، لگدكوب اهريمناني بود كه رو به قبيلههاشان كرنش ميكردند. دين ابراهيم در ميان هياهوي درهم و دينار، فراموش ميشد. دروغ و نيرنگ و خدعه در بازار جهل و ابوجهل، فراوان ميشد. ابوجهلها دروغ نگويند و خدعه نبافند، از چه ارتزاق كنند؟
نگاه كن! در اين بسته سراي بيرونق و روزن، تنها اين پنجره، در بلنداي كوه نور، لبخند ميزند. اين جا معبدی است كه تورا به عبادت فكر وتامل ميكشاند، به وادي حيراني و شناخت ميبرد. پنجرهاي كه از روزن آن ميتواني تمثال درهم شكستن بتها و ابليسها را ببيني! بهانهاي كه چشمانت را ميبرد تا ابراهيم(ع)، تا فغان و فرسودگي آذر بت تراش در هياهوي ديدگاني كه سيم و سكه خدايشان بود و سستي و سكون، نان شبشان، تا معصوميت عيسي (ع) در اجتماع علفهاي هرز و بي تابيهاي موسي (ع) در ميان فلسفه بافان بي انصاف و بهانه گيران بهانه باف. و ميبرد تو را تا آغاز جدال «من ها» و «فرامن ها» ! ...
چگونه باور كنم محمد(ص) بامشتي سنگ اين همه درد را گفته باشد؟حراسنگ نيست،آهنگ است.يكي به معناي ترانه وشور وديگري به معناي قصد و حركت و عبور!
باز درج و ادامه در : مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتن (این جا )
در فضاي شوراها بايد به دنبال صداهاي گم شده سرزمين خود بگرديم. صداهايي كه در مقاطع مختلف تاريخي با هزاران نغمه ي شور انگيز فرياد مي شد . صداهايي كه با فرياد شدنش قلب مظلومين و محرومين سرشار از اميد و نويد مي شد. همچنين اين امكان را فراهم كنند و اين فرهنگ را پي ريزي كنند تا هر كس به اين وادي آمده ضمن داشتن برنامه اي جامع و راهگشا براي حل مشكلات شهر و روستا و ديارخود ، با نگاهي كارشناسانه و پشتوانه اي فرهنگي و ...
ادامه: فردانیوز اینجا
مي كشاند تو را فرياد
تا انتهاي جاده ترديد
تا آغاز پاسخ هاي سبز
توشه راهي بردار
راه ، توشه مي خواهد
ازدرنگ كفش هايت
علف هاي هرز را
پاك كن.
دل به آواز دلت بسپار
فرهاد بيراهه نرفته است
کتاب و مصاحبت با آن خیلی غریب افتاده حقیقتا برنامه ای جدی برای رونق آن هم دیده نمی شود... بهتر است كه روز اول هر ماه شمسي را به عنوان روز كتاب و كتاب خواني، هم نام گذاري كنيم و هم براي تعميق آن به صورت جنبشي فراگير برنامه ارائه كنيم...
در این روز ها هرعزیزی در باره کتاب و کتاب خوانی ازحقیر می پرسید سعی کردم فقط پیشنهاداتم را تکرار کنم
از جمله : اینــجا:
...و قلندرانه پرده از پلشتيهاي اين دنياي رونده و چرخ دونده کنار می زندکه:
تكيه بر اختر شب دزد مكن كين عيار تاج كاووس ببرد و كمر كيخسرو
آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت حافظ اين خرقه پشمينه بينداز و برو
اما حافظ در روزگار خويش كه رياكاران بر خر مراد نشسته و بر طبل نفاق ميكوبند را به درستي شناخته و با نگاه عميق و عرفاني خود، آن را هم مانعي بر سر معاشقه با حضرت دوست ميداند و هم آفتي در مناسبات اجتماعي.
بنابراين، خود را از همصحبتي با اهل ريا دور ميكند و صراحتا ميگويد:
من و همصحبتي اهل ريا دورم باد از گرانان جهان رطل گران ما را بس
واعظان دروغين را كه بر منبر وعظ آن ميگويند و در خلوت خويش نه آن ميكنند، عتاب ميزند:
واعظان كين جلوه بر محراب و منبر ميكنند چون به خلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند
گوييا باور نميدارند روز داوري كاين همه قلب و دغل در كار داور ميكنند
با كمي دقت در ابياتي كه حافظ شيرين سخن در مذمت ريا ميگويد، درمييابيم كه لسانالغيب به شدت از ....