تبليغاتX
از کوچه ی رندی - ديدار

من اما ماه را فرياد خواهم زد.

شب از نيمه گذشته

صبح نزديك است

سحر،

تا كوچ ، از دشت هجاها

پلك بردارد،

تمام صبح را فرياد خواهم زد.

كنارم دفتري لبريز از بغض ودوبيتي

يكي مي گفت ... با من

چشم واكن،

براي لحظه هاي  سرد و خاموش

براي صبح هاي مانده در دشت

براي چشم هاي قرمز گريه

دعا كن.

به سمت تاك هاي روشن  باور

که بردارم هزاران خوشه از خورشید...

من ازبي تابي مهتاب دانستم

كه چشم تاك ها بسته نخواهد ماند.

و از پيشاني سرخ سحر ، ديدم

فهميدم!

درخت رونق ديدار،

دل خسته نخواهد ماند !

+ نوشته شده در 85/10/13ساعت 22:44 توسط وحيد خلیلی اردلی |