دمي با مولانا !
جان فشان اي آفتاب معنوي مرجهان كهنه را بنما نُوي
ازبزرگ مرد شوريده اي چون مولانا، باتمام وجوه آشكار ونهان وشخصيت شكوهمندوافكار ژرف و وسيع اش سخن گفتن چونان دل بستن به شنا دراقيانوسي است به هم نفسي جاني خسته ،ودست وپايي بسته،اما بي شك مي توان از درياي زلال سخن وانديشه اش آبي به صورت زد ونوميد نبايد بود و كه :
آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدر تشنگي بايد چشيد
درروزگار ماكه گشتن درپي انسان كامل وجستن دياري كه كاملان درآن نفس مي كشند در لابلاي هياهوي ماشين و سياست گم شده، بيش از هرزمان ديگري جاي بزرگ انديشاني مثل جلال الدين محمد بلخي خالي است. ازروزي كه استاد گران سنگي اين حكايت را تعريف كرد تاكنون،هرگاه نام اين شاعربزرگ را مي شنوم حتما و بي درنگ ،به ياد آن حكايت مي افتم كه : از رينولد نيكلسون ، دانشمند ، خاور شناس،اديب انگليسي و شارح ابيات مولوي و غواص درياي پر گهر افكار وي ،مي پرسندكه به كدام دليل اين همه با مولوي انس گرفتي و اشعارش را بركاوي و ترجمه كردي ؟ گفت : من حيفم آمد مردم انگلستان ( مغرب زمين) از انديشه اين مرد بزرگ محروم باشند!
اين جاست كه ازخود مي پرسيم پس مغرب زميني ها درشرق شناسي و شرق كاوي خويش فقط در پي طلا و نفت و...نبوده و نيستند كه در حوزه دانش و معنا هم اگرجنس درخشاني يافتند،آن را براي هم وطنان خويش سوغات مي برند. و پاسخ اين پرسش ،كه براستي چرا دردنياي مدرن و پسامدرن امروزي روزبه روز جاي خالي مولانا بيشتر احساس مي شود را بايد هم ازاين گذرگاه رد يابي كرد ونيز دريافت.
مولوي ،آن متفكربزرگ ايراني وانديشمند بلند آوازه كه شوريدگي را برتعصب و خشك مغزي شورانده و گهرهاي فراواني را ازمعرفت و دانش ودانايي در پيمانه داستان و شعر و سخن نغزپيمانده و به فراخورتمناي هرمخاطبي،عشق را پيش كش مي كند ، بر بلنداي كلمه ايستاده و عالميان را از بدحال و خوشحال خطاب مي كند و بي آنكه در قيد اين بماند كه چه برداشتي ازاومي كنند و هركسي به چه ظني بر ساحل درياي انديشه اش مي نشيند،خود را وآبروي خود را ! برجانان عرضه مي كند.
من به هر جمعيتي نالان شدم جفت بدحالان وخوش حالان شدم
هركسي از ظن خود شد يار من از درون من نجست اسرار من
والبته مولوي با خويشتن خويش هم همين سودا و سوال را دارد و مدام با آن كه در درونش به فغان و غوغا ايستاده است در گفتگو ست:
چه تدبير اي مسلمانان ؟كه من خود را نمي دانم
ني لبك عرفان برآتشستان حنجره اش مي نهد،اين ني جدايي سرا،خود،تحت تاثيرعشق،حرف ها مي زند و قصه ها فاش مي كند:
آتش عشق است كاندر ني فتاد!
و چنگ غريب معرفت را به آهنگي عاشقانه كوك مي كند وجنون را برتارهاي شعروداستان مي نوازد و بدين اتفاق مرزهاي شرق و غرب را در مي نوردد و با بيرق كلام و كلمه بر بلنداي جهان دانش و انديشه ، براي هميشه تاريخ رخ مي نمايد و نور مي تاباند. توجه بي نظيرجهاني به اشعار مولوي كه در بردارنده ي هزاران نكته نغز و اشارات لطيف است نشان ازاين دارد كه جهان امروز عطشناك بهره گيري از سخنان فراتر ازماده وماشين شده است . جاي اين پرسش باقي است كه ، براستي مردمان زمانه از سست عنصران دلشان نگرفته است؟ ومولوي وار اين نمي خواهند؟ :
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت شير خدا و رستم دستانم آرزوست
دي شيخ باچراغ همي گشت گردشهر كزديو دد ملولم و انسانم آرزوست
...اما مهمترين حادثه اي كه درانقلاب مولوي نقش دارد، طلوع شمس در قونيه است و آتشي كه اين مرد شگفت برجان مولانا برمي افروزد.يا بهتر بگوييم در آتش نهفته در دل دردمند مولانا به دمِ آشنا و غريب خود مي دمد وبه ناگهان آتشفشان خفته در كوچه هاي قونيه شعله مي كشد و يخناي فسرده ي مدرسه وقيل و قالش،ازهم مي گشايد.درست در روزدوشنبه بيست وششم جمادي الثاني سال 642هـ . يك مرد غريبه با اين جهان و مردمان اين جهاني و آگاه ازعلوم شرعي ورياضي وحكمت، كه دنبال «آدمي» مي گشت.
گمشده ي خود را مي يابد و اتفاقاتي مي افتد وآن دوشوريده ماه ها دور از جماعت مردمان و مريدان ، خلوت مي كنند و لابد شمس تبريز پرسش هاي معطل مانده جلال الدين را پاسخ مي گفت ...از آن پس مولوي ، ردا و كتاب و مدرسه را به ديگرسومي نهد و خاموشانه(خاموش تخلص مولاناست) بلندترين آوازها را فرياد مي كند.
ملاي بلخ ، در حاليكه «پله پله » «ملاقات خدا» را براي سينه هاي شرحه شرحه تشريح مي كند وگذرگاه اندك دنيارا جز دستمايه اي براي لابه هاي عاجزانه و ناله هاي عاشقانه نمي بيند، شعر و قصه و پيمان و پيمانه را در آب و لعاب عرفان شرقي شسته ودرمكتبي كه شمس تبريز وحسام الدين و ديگران حضور دارند ومحي الدين ها بدان گوشه نظر مي كنندبه تعليم همگان دست مي زندتابراي هميشه،هرگاه انسان وانسانيت به غبارغريوهاي ناخوش زمانه گرفتارآمده خورشيد درستي و رستگاري را نشانه كند و نقش سعادت وآرامش زند.
اگرچه شرح هاي زيادي بر ابيات حضرتش رقم زده شده اما انس گرفتن با كلام او چه با آشنايي شروح ، چه بي آن ، درروزگاردرد آلود بشرمي تواند آرام بخشي با معنا و تكسين دهنده اي لطيف باشد...
آري اين خامه ي خميده ، از آن خمنده ي كمان عاشقي به اشاره چيزي مي گويد و قلم بر مي زند اما خود چشم برآوازهاي مولوي شناساني دارد كه بلبلانه، اين ترانه هاي روح بخش را تكرارمي كنند. وبسا مي ترسم، صوت نازيباي اين شكسته ناي و خسته ني ،حق مطلب را ادا نكرده و قار قار قلمش شيفتگان آهنگ هاي شيرين را دلزده كند. پس بهتر است جلوتر نرود و تنها به ياد آوري ومعرفي شناسنامه اي گذرا ونيز روزشمار اتفاقات مهم زندگي آن بزرگ اكتفا كند وهمگان را به قدم زدن در كوچه باغهاي دلرباي آن ملاي ملاحت آفرين وسايه هاي فرح بخش باغ مثنوي دعوت كند ...
همگان را بچشاند ، بچشاند ، بچشاند
هله خاموش که شمس الحق تبریزازاین می
به كه ماند؟به كه ماند؟به كه ماند؟به كه ماند؟
دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالی
اما:
نام : جلال الدین محمد بلخی رومی
تخلص: «خاموش»،« خموش»،«خامش ،«خمش»
تولد: ۶ ربیع الاول ۶۰۴، بلخ( سي ام سپتامبر 1207 ميلادي)
هجرت: سال 616هـ . يا 617هـ .آغاز مسافرت هاي طولاني بهاءولد پدرمولانا به همراه خانواده همزمان با گسترش يورش هاي مغولان.
مرگ پدر: هجدهم ربيع الثاني 628هـ . (1231 ميلادي)
ملاقات باشمس تبریزی:روزشنبه۲۶جمادی الثاني۶۴۲ هـ.ق كه پس ازشانزده ماه هم نشيني بامولوي در بيست و يكم 643 هـ .ق قونيه را ترك مي كند.
وفات صلاح الدين: اول محرم 657 هـ .ق يكي ديگر از معلمان مولوي چشم از جهان مي بندد.
آغاز مثنوي: اواخر سال 657 يا اوايل 658 هـ . ق
عزم تماشا !:غروب روز ۵جمادی الاخر۶۷۲ه.ق درسن ۶۸ سالگی،دسامبر1273 ميلادي ، به قول دكترمحمداستعلامي،دوآفتاب در افق قونيه فرو نشست.
معروفترین کتابهای مولانا: مثنوی معنوی، دیوان شمس، فیه ما فیه
آثار بهجا ماندهی دیگر:مجالس سبعه، مکتوبات