تبليغاتX
از کوچه ی رندی - يك ماه و چندين ستاره !

 

ماه ارديبهشت ،از يادمان شاعران بزرگ فارسي،سرشاراست. به بهشت ارديبهشت كه خيره مي شوي ، طنازي و دلربايي ِ فرشته خوها ي شعر فارسي را نظاره مي كني و به پهناي اين آسمان كه زل مي زني، درخشش چندين ستاره ي عالم تاب ، تو را به سمت وسعت خويش مي كشاند و تا كنار حقيقت واصالت بالا مي برد.

چه ستاره ها كه دراين ماه طلوع كردند و چه ستاره ها كه دراين ماه ، يادگاري نغمه ي خويش به امانت نهاده اند وخود چشم ازعالم فروبستند. گويي ارديبهشت، ماه ِ شاعران و سخن سنجان ادب فارسي است . ماه فردوسي ، ماه سعدي ، ماه خيام ، شيخ بهايي ، سهراب سپهري ،ملك الشعراي بهار، اقبال لاهوري و(1)... .

ارديبهشت را بايد بهشت هجاهاي ديرين و شيرين ادب پارسي و آسمان پر بركت واژه هاي فارسي بدانيم ، آسماني كه قرن هاي پي درپي ، جهانيان را از باران كلام و كلمه ،سيراب مي كند واهل لطف و ملاحت را از خنكاي لطف و ملاحت خويش ، مي آشامد.

 و از رهگذرهمين بارش دمادم حكمت  ومعنا است كه بزرگي و درخشاني آسمان شعر و ادب فارسي ، زبانزد عالميان شده است. و چه بسيارند كساني كه در زيراين آسمان گوهر افشان ، ايستاده و قد كشيده اند و چه فراوانند كساني كه چشم به اين وسعت پر فروغ،دوخته اند و ازحكمت و اندرز و هنر ومعنا و معنويتش توشه ها اندوخته اند.

اينك ودراين جستار، بحر را،به قدر بضاعت، در كوزه اي بريزيم و از پنجره ي كلمه ها به سه تن از اين ستاره ها نظري بيندازيم و بگذريم:

فردوسي و تابناكي حماسه و طربناكي حكمت :

حكيم طوس، فردوسي بزرگ ، (قرن چهارم هجري) وقتي مي خواهد قريب به شصت هزار دُر هنرور خويش را آذين ببندد و شاهنامه ي نامور خويش را آغاز كند ، شاهنامه اي كه « نه نامه اي به شاهان »، كه «نامه اي شاهانه» مي خوانندش(2) ، لابد بيش از بقيه ي اوقات سروده هايش به بيت نخست انديشه مي كند. آفريننده ي هزاران بيت و چيننده ي هزاران قافيه ، اتفاقي و به ذوق شاعرانگي و بر استعداد بيت نگاري ، بيت اول را در تارك نامه ي شاهانه ي خويش نمي نشاند:

به نام خداوند جان و خرد

كزين برتر انديشه برنگذرد  (3)

همه اين بيت را ازبَـر هستيم . روان مي خوانيمش ، انگاري يك لطيفه اي بالاتر از بار موسيقيايي يا شكوه حماسه سرايي در ذات واژه هاي اين بيت نهفته است. با كمي مداقه و غور دراين بيت نخست ، به نظر مي آيد ، حكيم ايران و طوس، با وسواس تمام اولين بيت را مي بندد. فردوسي مشكل قافيه ندارد ، مشكل بيت ندارد ، مشكل چيدمان وا‍ژه ها را ندارد... حكيم ، اصرار دارد در همين بيت نخست دل خدا به دست آورد !  توجه خالق  را عميقن ، به خويش جلب كند.  

شايد ساعت ها مي نشيند و انديشه مي كند ،نابغه اي توانا مثل فردوسي ،وقتي به درياي تفكر مي زند ، حتمن از بحر تأمل خويش، مرواريدي معتبرو بي نظير صيد مي كند. اينك ،فردوسي عزيزمي خواهد در همين بيت نخست،به آخر راه برسد و دل محبوب را به چنگ آورد. لابد از خودش پرسيد كه خدا را با كدام صفتش ياد كند ، از پله ي چهل مرتبه ي خلقت ،بالا و پايين مي رود؛ نمي داند دست روي كدام هنر خداوندي بگذارد تا قانعش كند و نيز جواز ورود به لطف حق را بگيرد.ناگهان چشمش به پيچيده ترين ، شگفت ترين ، ظريف ترين و ناب ترين خلقت خداوندي مي افتد: «جان» و «خرد» ، به به ! چه لطيفه اي ، چه خلقتي ، چه كشف فلسفي ومعرفتي و شاعرانه اي ! « به نام خداوند جان و خرد» و ترديد نيست كه ناگهان ، چون ناتونان و عاجزان دست بر سر مي زند و مي گويد : خدايا مرا ببخش. مي خواستم تو را به بهترين آفريده ات ياد كنم ديدم اين جان و خرد ، عجب شگفت و پيچيده اند . مرا ببخش بيش از ديگر عقلم قد نمي دهد:

«كزين برتر انديشه برنگذرد»

سفر فردوسي ، با همين دو بال آغاز مي شود ؛ مصراع نخست ، اوج هنرمندي و شكوه خالق  و مصراع دوم ، نهايت تواضع و خاك نهادي مخلوق. تو هم اگر بخواهي فردوسي را با تمام قامتش ببيني ، چاره نداري جز آن كه چشمانت را به همين دو لطيفه عادت دهي  ...   

وبدين شكل دست مخاطب را مي گيرد وبه اندروني كاخ مجلل وافراشته ي هجاهاي حماسي خويش مي كشاند.كاخ بلند و بي نمونه اي به نام« شاهنامه ي فردوسي ».

از تالارهاي «حماسه» و «تاريخ» و «دلاوري» و«وطن دوستي» و«حمكت» و«اندرز» و «خداباوري» و «داد خواهي» و «بيداد ستيزي» و و «پاك آييني» و
«خرد ورزي» و«توكل»و «مناجات» و« فلسفه و «عرفان »و«زبان آوري»و«زبان پاسي»و«نيك سپاسي»و ديگر و ديگر عبورت مي دهد و مي برد و مي برد تا در آن سوي اين بناي عظيم ، متوجه مي شوي كه آري براستي :

پي افكندم از نظم كاخي بلند

كه از باد و باران نيابد گزند(4)

و اكنون وپس ازگذشت  قرن ها،باهزاران دليل و برهان،باورمي كني  كه زبان فاخر فارسي را حراست كرد وبه يادگار گذاشت.اكنون كه مي بيني زبان هاي زنده ي دنياي آن روزرا بايد درموزه هاي زبان شناسي دنبالشان بگردي،زبان هايي مثل ، «قبطي» و «بربري» و «بابلي» و «فينيقي» زبان مردمان «مصر»و«شمال آفريقا»و«بخشي از عراق و شام» و«لبنان» هيچ جايگاهي در ميان زبان هاي دنيا ندارند و همراه با مردمان گذشته، يا مرده اند يا جسد موميايي شده ي شان را بايد در موزه ها و كتيبه ها و كتاب ها ببيني . و اگر نام «زبان فارسي» هم چنان مي درخشد و نامي نا آشنا و فراموش شده نيست به يمن وجود بزرگان و شاعراني در عصر فردوسي بوده و ازهمه مهم تر وبزرگتر وماندگارتر،همين حكيم بي نظير ايرانيان است:

بسي رنج بردم در اين سال سي

عجـم زنـده كردم بديـن پارســي  (5)

 

خيام و عبور از كوچه ي ترديد هاي مقدس :

 خُـرَم از عیش نشابورم و خیامی ها(6)

وقتي به كارنامه ي شگفت و درخشان اين فيلسوف شاعر و رياضي دان هنرور مي نگري ،نمي داني به كدام نام ، خطابش كني ، و حتي نمي داني به كدام نام صدايت مي كند ! فقط كافيست  فهرستي از آثار گرانبار اين نابغه ي شگفت را مرور كني ، تا در ميان انتخاب راهي براي پيمودنش يا پنجره اي براي ديدنش سرگردان بماني. آثاري مثل:«رساله اي در جبر ومقابله »،«رساله اي در شرح اصول اقليدس»،« زيج ملكشاهي يا زيج جلالي»،«رساله اي در طبيعيات» ،«رساله اي دروجود»، «رساله ي فلسفي كه در آن از حكمت الهي در آفرينش عالم و تكاليف مردم و عبادات بحث مي كند»،« رساله اي در اختلاف فصول و اقاليم» ،« نوروز نامه كه درباره ي رسوم و اعياد ايرانيان به ويژه تاريخ و آداب ايرانيان در روز عيد نوروز است»، « ميزان الحكمت» »، «لوازم الامكنت» ،« عیون الحکمه » و چندين و چند اثر ديگر در موضوعات مختلف و از همه برجسته تر و آن چه مورد نظر اين جستار است،چارينه(رباعي)هاي مشهور وجهان نورد او يعني ، « ديوان رباعيات».

رياضي وطب و ادب و نجوم و فلسفه و ساير دانسته ها و حاصل تاملات آن دانشمند گران مايه را كه بگذاري وازكوچه ي ترديد هاي مقدس اوبگذري،ورباعيات تابناكش را دانه دانه ورانداز كني،تا مدت ها حيران انگاره هاي فلسفي و آويزه هاي هنري  آن ايراني ناب مي ماني.وتازگي وجاودانگي اين سخن خاقاني شاعر و سخن شناس را حس مي كني كه :« هزار سال آسمان بگردد تا ازآسياب دنيا يك‌ دانه خيام بيرون ‌آيد»(7)
حواست به كم و زياد گفته ها و نوشته ها و اظهار نظرهاي پيرامون اين نابغه ي شگفت كه باشد و از گزند افراط و تفريط هاي گوناگون پيرامونش اگر به سلامت گذر كني ، مي بيني كه  پيمانه ي رباعياتش را از درياي خروشان فلسفه و حمكت و انديشه ي خويش، سرشار مي كند و به مخاطبان عطشناك شعر و شعور هديه مي كند و دنيا دنيا معني را در الفاظي اندك مي نهد تا هر كس به قدر تشنگي و توانايي از آن  ميوه بچيند و بهره بردارد.

شعر خيام ، يكسره ، شعر عمق و ژرفاست. در سطح كه نگاهش كني يا لذتي نمي بري يا به بيراهه مي روي . به لايه هاي تو در توي هجاهايش كه خيره شوي ، تو را آن چنان درگير پرسش و ترديد و عصيان و اعتراض مي كند كه يا بايد دانسته و هوشيار به سخنش گوش كني يا اينكه بي هيچ ثمري از خرمن انديشه اش باز مي گردي ! يا نبايد ديوانش را در بغل بگيري يا بايد ديوانه ي رازناكي عالم باشي . يا بايد سرشار سوال باشي يا بايد عطش ناك دانستن. اين گونه است كه معني تلنگر هايش از«صداي پاي مرگ» را مي فهمي و «ابن الوقت » بودنش را و «قدر وقت دانستن» اش را سر مي كشي.

برخيز و مخور غم جهان گذران
بنشين و دمي به شادماني گذران
در طبع جهان اگر وفايي بودي
نوبت به توخود نيامدي ازدگران (8)

از سوي ديگر ، آدم وقتي  نابساماني ها و خشك مغزي ها و قشري گري هاي دوران خيام را مي بيند،دلش مي خواهد از «رباعي» تشكركند و به «رباعي» درود بفرستد كه محرم  زمزمه ها و انيس تنهايي هاي اين حكيم فرزانه مي شود.  

فيسلوف شاعر،  در اوايل قرن ششم هجري، به انتهاي جاده ي پر پيچ و خم زندگي اين جهاني مي رسد ؛ و درشام گاهي ، در حالي كه سخت مشغول غور و تامل در كتاب الهيات شفا بود و « به فصل «واحد و كثير» آن كتاب رسيد ، خلال را در ميان دو ورق نهاد و وصيت كرد و برخاست و نماز گزارد و هيچ نخورد و هيچ نياشاميد و چون نماز عشاء بخواند به سجده رفت و در آن حال مي گفت: «خدايا، بدان كه من ترا چنان كه ميسر بود بشناختم ، پس مرا بيامرز ! زيرا شناخت تو به منزله ي راهيست به سوي تو ! و آن گاه بمرد.»(9)

و آن گونه كه نظامي عروضي مي گويد، خود وصيت كرده بود كه :« گور من در موضعي باشد كه هر بهاري [باد] شمال بر من ، گل افشان كند » (10)

و اينك قرن هاست كه ياد و نام و سخن خيام  ، خوشبو تر از نسيم شمال مشام جهانيان را مي نوازد و روح تازه مي دهد. وچه فيتز جرالدها كه زير سايه ي هنر ودانش و انديشه اش قد كشيده اند ونامي شده اند. (11)

سعدي و قلمي پر از باران :

سخن «سهلِ ممتنع» اش ، تو را به یاد یک باغستان بزرگ و تودرتو با میوه های جورواجور می اندازد که دیوار ساده و کوتاهی دارد و تو از هر طرف که اراده کنی می توانی به اندرونی باغ بگرایی. اما چون پا به درون بوستان و گلستانش بنهی ، یا در کوچه باغ های عشق وغزلش بخرامی ، نمی دانی از کدام سمت به در آیی.

زبان فاخر، اما قابل دست رس،جذبه ی بدیع و کهنه ناشدنی واژه ها وکشش اخلاقی ـ فلسفی آموزه هایش چنان سرمستت می کند که بی اختیار،فریاد جل الخالق! سرمی دهی.و درانبوه بهت آور سبزه زارغزل هایش،بی آن که از«شوریدگی ات» کنکاشی بکند ، یک سر «شیرینی» نثارت می کند ، وشگفت زده می شوی که درست در«اول اردیبهشت ماه جلالی» ، بهار را بی آن که ازتکرار ملال آوری آزارت دهد،درقاب هجاهای فاخر،تقدیمت می کند؛ آن هم بهاری هيچ خزانی به خود اجازه نمی دهد دست تطاول به دامنش بکشد،و عشوه ها و جلوه هایش را به یغما ببرد ؛همیشه گلستان،همیشه بوستان وهمیشه بهار ، که :

 به چه كار آيدت ز گل طبقي ؟

از گلــــستان من ببر ورقــــي

 گل همين پنج روز وشش باشد

 وين گلستان هميشه خوش باشد (12)

 و خدا می داند چه رمزی و رازی در اندرونی  این درخستان آرمیده است که دامنت را می گیری تا از گلستان بی زوالش دامنی پر گل ، هدیه کنی اصحاب را!

و ازهمين روست كه ايرانيان،سخن سعدي را به جهانيان هديه كرده اند . و کیست که نداند جهانیان ، در آیینه ی ترجمه های گوناگونی از سخن فاخر سعدی ، با این مرد سخن دان مأنوسند و کلامش را شهر به شهر و بلاد به بلاد هدیه می برند و تشنگی می نشانند. و بي جهت نيست كه :

همه شاهدان عالم به تو عاشقند سعدي (13)

ازروزگاری که:«ذکر جمیل سعدی که درافواه عوام افتاده است،صیت سخنش که در بسیط زمین رفته است وقصب الجیب حدیثش که هم چون شکرمی خورند و رقعه ی منشآتش که چون کاغذ زرمی برند» جهانیان در باغستان اندرزها و آموزه های سربه فلک کشیده اش می آرامند وآلام خویش را ازشربت کلامش می کاهند.

سعدی ما و سعدی شما ،اما، تمام رنگ ها و نژادها و قوم ها و قبیله ها را ، با هم، بر سفره ی سخاوت و اندیشه و اندرز و هنرش میهمان می کند و با یک زبان، با همه سخن می گوید ، و چنان از عهده ی این میزبانی و سخن سرایی بر می آید که تو احساس می کنی تمام هنر وسخاوت و زیبایی و شور و شیرینی و عشق و یکرنگی و سادگی وشکوه «ایرانی بودن» را جرعه جرعه می نوشی و سرشار می شوی از حس زیبای «شرقی بودن».

و تو وقتی داستان آوازه ی «شیخ اجل» را در فراسوی مرزها می شنوی ، بی هیچ درنگي ، می پذیری که ، ژرفا و وسعت نگاه این شاعر و سخندان پارسی ، این شایستگی را دارد که مرزهای مشرق زمین را در نوردد و تا عمق جان جهانیان نفوذ کند و این عبارت : « آثار و افکار سعدی ، تقریبا پیش از همه ی شعرای ایرانی ، در اروپا ترجمه شده و خواننده داشته»(14) را با همه ی تارو پود وجودت حس می کنی و بدان می بالی که:

تا صبا می‌رود به بستان‌ها

چون تو سروی نیافت درچمنی

هفت کشور نمی کنند امروز

بی مقالات سعدی ، انجمنی (15)

 

 

پي نوشت ها:

 

1- ماه وفات شيخ بهايي ، سهراب سپهري ،ملك الشعراي بهارو اقبال لاهوري ارديبهشت ماه بوده

2- اشاره به سخن مشهوراستاد ميرجلاالدين كزازي دركتاب «مازهای راز، جستارهایی درشاهنامه» كه فرموده اند:«شاهنامه نامه شاهان نیست. شاهنامه تنها كتابی است در پهنه ادب پارسی كه شاهی در آن ارزش شمرده نشده است.»

3-  شاهنامه فردوسي ، نشرقطره ، براساس چاپ مسكو ،1374 ، ص اول

4- شاهنامه فردوسي، به تصحيح محمد رمضاني ، نشرمؤسسه خاور،جلد پنجم، ص 183

5- همان

6- از استاد شهريار در ديوان غزليات

7- نگاهی به خیام همراه با رباعیات ،فردین مهاجر شیروانی و حسن شایگان ، تهران، پویش، 1370 ، ص130

8- رباعيت خيام،از نسخه استادان فروغي و غني، نشر فخر رازي ، چاپ سوم ، سال 1371، ص117

9-  تاريخ ادبيات ذبيح الله صفا ، جلددوم ، چاپ دهم ، انتشارات فردوس، سال 1369 ، ص525

10-  چهار مقاله نظامي عروضي، به كوشش دكترمعين،نشر ارمغان، چاپ اول،ص98

11- فيتزجرالد انگليسي،اولين كسي بود كه رباعيات خيام را ترجمه و به جهان غرب معرفي كرد.

12-  گلستان سعدی،به کوشش دکترخلیل خطیب رهبر،صفی علیشاه،چاپ بیستم،1378، ص 30

13-  دیوان غزلیات سعدی، دکترخلیل خطیب رهبر،مهتاب،چاپ ششم، 1372، ص 661

14-  درقلمروسعدی،على دشتى،اميركبيرتهران،چاپ ششم،1381،ص 235

15-  دیوان غزلیات سعدی، دکترخلیل خطیب رهبر،مهتاب،چاپ ششم، 1372، ص 881

+ نوشته شده در 88/02/01ساعت 21:27 توسط وحيد خلیلی اردلی |